دل نوشتهای شبانه |
بدان که تو
همان چیزی را جذب میکنی که هستی-
میخواهی- چیز متفاوتی را جذب کنی-
باید متفاوت باشی...
اخلاق - رفتار - کلام و نشست و برخواست هایت باید با آرزوهایت همسو باشد تا رنگ و بوی رویاهایت به مشامت برسد .
تو میتوانی تغییر کنی و شبیه به آنچه آرزو
داری بشوی این به باورهایت بستگی دارد.
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هرچه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
خدایا : ستاره ایی که همدم خلوت و هم صحبت تنهایی ام بود؛ کجاست؟
خدایا : آسمان ابری ستاره مرا پنهان کرده,اگر نبارد؛؟
گله ندارم...
چون تو به من گفتی که در خلوت شب ها رو به سوی آسمان کنم...
تو به من گفتی که لب به گلایه باز نکنم ؛ تا ببینم جلوه محبوبم را...
که همان جلوه ایی از وجود پاک و ذلال توست ؛
حالا که دستم رو به آسمان بلند کردم؛
دوست دارم ؛زیر باران ...
شاخه ای از گل یاس
بوته ای از گل مریم
بغلی از گل سرخ
همه را دسته کنم تا بسازم
سبدی از گل های خیس و باران خورده ...
و به انتظار باز شدن آسمان می مانم !
تا همه را به تو هدیه کنم.
غنچه های گل سر خ چه دل تنگ شده اند...
آنها هم گرمی مهر تو را می خواهند
گنجشکها که از دست تو دانه می خوردند...
حوصله پرواز ندارند...آنها بی اشتها شدند
میان کوچه های غربت و تنهایی
سراغ از تو می گیرند ...
در این شهر بمان
تو در این شهر بمان تا که پرستو ها از سفر برگردند
و لب پنجره ات بنشینند
و غریبانه ترین نغمه تنهایی را
در غروب تو نجوا کنند
تو بمان
تو در این شهر بمان
تو در این شهر بمان تا که نسیم صبح
وقتیکه از جنگلها برمیگردد
لحظه ای پیش تو بنشیند
تا نفس تازه کند
وچو برخیزد
عطر گلهای بیابانی را
با نفسهای دل آویز تو در هم ریزد .
تو گلی !
تو گلی کوچک و رنگینی
که هزاران صبح
که هزاران شام
در فراموشی یک باغچه متروک
میتوان زیست
میتوان ماند
و به پرواز عجولانه یک پروانه
که سبک از بر هر شاخه گل میگذرد
میتوان دل خوش کرد
و من آن رود خروشانم
که شکوه ( دریا )
که غریو امواج
که غزل های مرد ماهیگیر
در دلم وسوسه می انگیزد
و من از آبی دریا ازغروب ساحل
ترانه می خوانم . تو بمان ...
تو در این شهر بمان
تو در این شهر بمان تا که از لحظه دیدار تو
آهنگ جاودانه ایی تا همیشه بخوانم
تو بمان...
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن
گفتي نمي خواهي كه دريا را بلد باشي
اما تو بايد خانه ي ما را بلد باشي
يك روز شايد در تب توفان
آن روز بايد ! راه صحرا را بلد باشي
او هميشه لهجه اش گرم و صميمي نيست
بايد سكوت سرد سرما را بلد باشي
يعني كه بعد از آنهمه دلدادگي بايد
نامهرباني هاي دنيا را بلد باشي
يعني بداني " ...مرد در باران " كجا مي رفتيا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشي
من ساده ام نه؟ ساده يعني چه؟... نمي دانم
اما تو بايد سادگي ها را بلد باشي
يعني ببيني و نبيني!...بشنوي اما...
يعني... زبان بی زبانی را بلد باشي
چشمان تو جايي است بين خواب و بيداري
بايد تو مرز خواب و رويا را بلد باشي
باتوام ؛ ای خوب من! خاتون شعر و آوازم!
بايد زبان حال دريا را بلد باشي
شيراز رنگ خيس چشمت را نمي فهمد
اي كاش رسم اين طرف ها را بلد باشي
ديروز- يادت هست- از امروز مي گفتم
صبح امروز ؟؛راه شب را بلد باشي
گفتي :" وجود ما معمايي است...." مي دانم
اما تو بايد اين معما را بلد باشي
دســـته گلها دســـته دســـته می روند از یادهـا
گریـــه کن ای آسمان، در مــــــرگ طوفان زادهـا
سـخت گمنـــــــاميد، اي شقــايق سيــــــرتــــان
كيســــه مي دوزند با نـــــام شــما، شــــــيادها
با شـــــما هســــتم كه فردا كاسه سرهـــــايتان
خشــت مي گـــــردد براي عــــــــافيت آبــــــــادها
غير تكرار غريبـــي، هان! چه مــعنــــــا كـرده ايد
غربــــت خورشيد را در تیره این شبها
با تمــام خويش نالــــيديم چـــــــو ابري بيقـــــرار
گفتــم اي باران كه مي كوبي به طـــــــبل بادها
هان بكوب اما به ان عاشق ترين عاشـق بگـــو
زنـــده اي، اي زنـــده تر از زنـدگي! در يـــــادها
مثــــل دريـــا ناله سر كن در شب طوفان مـــــوج
هــــيچ چيز از ما نمي ماند مـــــــــگر فريــــــادها
به یاد برادر شهیدم محمد کچویی
با عرض سلام و تبریک سال نو
انشالله که همگی سال خوبی را آغاز کرده باشیم و سال خوبی در پیش داشته باشیم
با عرض سلام و تبریک سال نو
انشالله که همگی سال خوبی را آغاز کرده باشیم و سال خوبی در پیش داشته باشیم
با عرض سلام و تبریک سال نو
انشالله که همگی سال خوبی را آغاز کرده باشیم و سال خوبی در پیش داشته
باشیم
نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساختههای پیچیده خود، مادر خویش را از یاد میبرد، با یادآوری وسوسهآمیز نوروز به دامن وی باز میگردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن میگیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز مییابد و مادر، در کنار فرزند و چهرهاش از شادی میشکفد اشک شوق میبارد فریادهای شادی میکشد، جوان میشود، حیات دوباره میگیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار میشود.
امسال سال اسب بود
خیلی ها تاختن
خیلی ها باختن
خیلی ها سوختن
خیلی ها ساختن
خیلی ها نَفَس کشیدن
خیلی ها از نَفَس اُفتادن
خیلی ها مریض بودن حالا خوب شدن
خیلی ها خوب بودن الان بیمارَن
خیلی ها میخندیدن الان گریه میکنن
خیلی ها گریه میکردن الان میخندَن
خیلی ها نبودن حالا هستن
خیلی ها بودن حالا نیستن
خیلی ها اومدن
خیلی ها رفتن
اونایی که اومدن شاید همیشه نَمونَن
اما اونایی که رفتن برا همیشه رفتن
زندگی خیلی سخته
اما گاهی به سختیش می أَرزه
مهم نیست که دنیا خیلی نامرده
مهم اینه که ما مَرد باشیم
بیایْن قدر همو بدونیم
نذاریم از هم دور بمونیم
کسی فکر نکرد که در آبادی ویران شده چرا نان نیست ؛
همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست ؛
کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ؛
در اینخا هیج چیز مثل جان انسان ارزان نیست...
تقصیر من نیست
که کبوتر پرواز را از یاد برده
که شقایق در خواب فرو رفته
تقصیر من نیست
که یأس جای یاس می روید
و حیاط پر می شود از علف های نفرت
تقصیر من نیست
که هوا، گریان به دنبال زمین می گردد
و زمین
خشک آلود به دنبال آسمانی آبی
دریا خشکیده از تنگدستیِ رود
و رود
خشکش زده از اتهام چشمه ها
تقصیر من نیست
که توانستن را بلد نیستم صرف کنم
که حرف زدن را از لای برگ های دفتر ِ قدیمیِ پدربزرگ به ارث برده ام
که نگاه را از چشمانِ خیره ی شبانه ی چاه فهمیدم
که لبانم به خشکی بازند و چشمانم تر
تقصیر من نیست
که تو واژه ی دوست داشتن را
ازآبی گل آلود صید می کنی
و واژه واژه ی عشق را
با بهانه نمک می پاشی
تقصیر من نیست
که کبوترانِ پروازم
کبوترانم
حرف های بی پایانم
نایِ پروازی دوباره بر آشیانه ی تو را ندارند
تقصیر من نیست
که من نمی دانمfdc
و نمی دانم چرا
چرا اینها همه تقصیر ِ من است؟!
تقصیر من نیست
تقصیر من نیست
تقصیر من نیست...
خیلیا این موقع های ِ شب که میشه یه گوشه ای آروم میگیرن و میرن توی ِ فکر
فکر به لحظه هایی که گذروندن و لحظه هایی که پیش ِ رو دارن
فکر به خستگیهاشون و به امیدها و آرزوهایی که سر ِ پا نگهشون میداره
زندگیه ما .. زندگیه هممون .. جمعی از امیدها و آرزوها و خستگیها و دلتنگیهایست
کاشکی ما باور میکردیم که خیلی از غصه ها و گرفتاریهای ِ ما از نداشتنه باور به خداست
کاشکی ما باور میکردیم که خدا توی ِ لحظه های ِ سخت ِ ما .. بیشتر از ما ناراحته
کاشکی ما باور میکردیم که مشکلات همه بهانه ای هستن تا ما رُ از فراموشی ِ خدا دور کنن
روزگار برای ِ زندگی رسمی آشنا دارد
رسمی از فراز و فرودهایی که گاهی سخت میگذرد و گاهی آسان
گذر از آسانیها مشکل نیست
این سختیها هستند که ما برای ِ عبور ِ از آنها
یاری همدل میخواهیم
******************************************
خدا را شکر... وقتی صدایشان را میشنوم از خوشحالی اشگم در میاد؛
خدا را شکر... که شوق دیدار شان امید را در دلم تازه میکند.
خدایا شکرت...

مثل بارون رو تن خشک کویر ؛

دختر عزیزم 
تولدت هزاران بار مبارک.
نمیدونم چی بنویسم که احساس قلبیم را نسبت به تو عزیز دلم بازگو کرده باشم . این را بدان که عاشقانه دوستت دارم و خدا را بخاطر تو هدیه الهی هزاران بار شکر می کنم که مرا لایق داشتنت دانست.
دوستت دارم و به تو افتخار میکنم

باور کن صدامو باور کن
باور کن قلبمو باور کن
قلبی که کوهه اما شکسته ست
باور کن دستامو باور کن
که ساقه نوازشه
باور کن چشم منو باور کن
که یک قصیده خواهشه
وسوسه ی عاشق شدن . التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردن . اسم کسی با صدامه
اسم تو هر اسمی که هست
مثل غزل چه عاشقانه ست
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه ست
باور کن اسممو باور کن
من فصل بارون و برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم درخت خشکی تو دست تگرگم
باور کن همیشه باور کن
که من به عشق صادقم
باور کن جرف منو باور کن
که من همیشه عاشقم
ایرج جنتی عطائی
ولی ناگه ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید.
تنها با ماه نوشیدن
یکه و تنها در میان گل ها از خم می نوشیدم
کسی با من نبود
تا جامم را برای ماه بالا بردم
و از ماه تابان خواستم سایه ام را برایم بیاورد تا با هم سه تا شویم
افسوس که ماه نمی توانست بنوشد
و سایه پوچم به من آویخته بود
با این همه برای لحظه ای دوستانی داشتم
که تا پایان بهار دلخوشم دارند
آواز خواندم و ماه تشویقم کرد
رقصیدم و سایه ام هم رقصم شد
تا به یاد دارم یاران نزدیکی بودیم
و آن گاه من مست شدم و یک دیگر را گم کردیم
آیا هرگز نیکی در امان بوده است ؟
تو فرشته ای هستی در قالب یک انسان چون...
عشق در قلبت
لطف در نگاهت
محبت در چهره ات
بخشش در رفتارت
و حق در زبانت جاری ست
فقط ساده می توانم بگویم تولدت مبارک
تولدت مبارک
ولی تو انچنان غافلی که گویا صدها خدا داری.

ما همه روزي از اينجا مي رويم كاش اين پرواز را باور كنيم ...
كاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي كنيم كاش بخشي از زمان خويش را وقف قسمت كردن شادي كنيم كاش وقتي چشم هايي ابريند به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان كاش با رغبت پرستاري كنيم كاش دلتنگ شقايق ها شويم به نگاه سرخ شان عادت كنيم كاش شب وقتي كه تنها مي شويم با خداي ياس ها خلوت كنيم كاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهي كم كنيم
كاش بين ساكنان شهر عشق رد پاي خويش را پيدا كنيم كاش با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دل ها واكنيم كاش رسم دوستي را ساده تر مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان شوق ها را ارغواني تر كنيم ***
ما همه روزي از اينجا مي رويم ...
كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش اين پرواز را باور كنيم
(روشن ضمیر :مریم حیدر زاده)
|
|
BLOGFA.COM |
|