
بیا تاقدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
بیا تامهربانی پیشه سازیم به مشتی زرق وبرق خود رانبازیم
چه آمدبرسراقوام وخویشان که گردید جمعشان این طور پریشان
چرافامیل ها ازهم جدایند چرادوستان،رفیقان بی وفایند
چراخواهر زخواهر می گریزد برادر بابرادر می ستیزد
چرادختر زمادر ننگ دارد پدر با بچه هایش جنگ دارد
چرامهرومحبت کیمیا شد همه دوستی،رفاقت ها ریا شد
نبینیم خنده ای بر روی لب ها نه روز آرامشی داریم نه شب ها
نه کس رالحظه ای آسوده بینی به صدکار جمله را آلوده بینی
نه پولدار را زپولش لذتی هست نه نادار رابه جایی عزٌتی هست
نه آسایش،نه آرامش،نه راحت همه مشتاق یک آن استراحت
نبینی یک نفر راکه کسل نیست پراست دل ها وجای درد دل نیست
همه درگیر نوعی اضطرابند چو نفرین گشته دائم در عذابند
به خودآیید عزیزان راه کج شد از این رو زندگانی ها فلج شد
چومردم راعوض شد زندگانی شده این زندگانی،زنده مانی!
همه چیز هست وروز خوش نبینیم مدام سر درگریبان می نشینیم
به ظاهر خانه هامان کاخ شاه است درونش یک جهان اندوه وآه است
در ودیوارها کاشی وسنگ است ولی هرخانه یک میدان جنگ است
تمام خیر و برکت ها برافتاد طبیعت با شما مردم درافتاد
چرا اینگونه شد؟ازمن کنیدگوش شده مهرومحبٌت ها فراموش
دگرازبذل وبخشش ها اثر نیست زانصاف ومروٌت ها خبر نیست
**************************************************
دور ماندن از خدا ؛ دور شدن از اصل خود است و این گونه زیستن دلیل بی ایمانی
است و بس...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۱ ساعت 13:28 توسط میزبان
|