تو بمان...
در این شهر بمان
تو در این شهر بمان تا که پرستو ها از سفر برگردند
و لب پنجره ات بنشینند
و غریبانه ترین نغمه تنهایی را
در غروب تو نجوا کنند
تو بمان
تو در این شهر بمان
تو در این شهر بمان تا که نسیم صبح
وقتیکه از جنگلها برمیگردد
لحظه ای پیش تو بنشیند
تا نفس تازه کند
وچو برخیزد
عطر گلهای بیابانی را
با نفسهای دل آویز تو در هم ریزد .
تو گلی !
تو گلی کوچک و رنگینی
که هزاران صبح
که هزاران شام
در فراموشی یک باغچه متروک
میتوان زیست
میتوان ماند
و به پرواز عجولانه یک پروانه
که سبک از بر هر شاخه گل میگذرد
میتوان دل خوش کرد
و من آن رود خروشانم
که شکوه ( دریا )
که غریو امواج
که غزل های مرد ماهیگیر
در دلم وسوسه می انگیزد
و من از آبی دریا ازغروب ساحل
ترانه می خوانم . تو بمان ...
تو در این شهر بمان
تو در این شهر بمان تا که از لحظه دیدار تو
آهنگ جاودانه ایی تا همیشه بخوانم
تو بمان...