درد را از هر طرفش که بخوانی درد است ، دریغ از درمان که عکسش نامرد است
نکند موسم سفر باشد
کاروان خفته و بی خبر باشد
بوی باران تازه می آید...
نکند بوی چشم تر باشد
سخنی از وفا شنیده نشد
نکند گوش خلق کر باشد
نکند عشق در برابر عقل
دست از پا درازتر باشد
نکند پرده چون فرو افتد
داستان داستان زر باشد
زیر این کاسه ها بودن
نکند کاسه ای دیگر باشد
نکند آنکه درس دین می داد
از خدایش بی خبر باشد
همچو سرو ایستادن در این باغ
نکند پاسخش تبر باشد
نور کیوان در آسمان شب
نکند پوچ و بی ثمر باشد
برگی از یک نوشته
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 11:11 توسط میزبان
|
