حکایت عجیبی دارد این اشک! کافیست حروفش رابه هم بریزی تابرسی به “کاش” …
روی باغ شانه هایت هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم...
من از نزدیکی دشت محبت نردبانی کرده ام پیدا ؛ که تا قصر خدا هم پلکان دارد …
در آنجا دستهایم را به سویش با تمنا باز کردم ، برایت بهترین را آرزو کردم .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 13:27 توسط میزبان
|