گفتي نمي خواهي
گفتي نمي خواهي كه دريا را بلد باشي
اما تو بايد خانه ي ما را بلد باشي
يك روز شايد در تب توفان
آن روز بايد ! راه صحرا را بلد باشي
او هميشه لهجه اش گرم و صميمي نيست
بايد سكوت سرد سرما را بلد باشي
يعني كه بعد از آنهمه دلدادگي بايد
نامهرباني هاي دنيا را بلد باشي
يعني بداني " ...مرد در باران " كجا مي رفتيا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشي
من ساده ام نه؟ ساده يعني چه؟... نمي دانم
اما تو بايد سادگي ها را بلد باشي
يعني ببيني و نبيني!...بشنوي اما...
يعني... زبان بی زبانی را بلد باشي
چشمان تو جايي است بين خواب و بيداري
بايد تو مرز خواب و رويا را بلد باشي
باتوام ؛ ای خوب من! خاتون شعر و آوازم!
بايد زبان حال دريا را بلد باشي
شيراز رنگ خيس چشمت را نمي فهمد
اي كاش رسم اين طرف ها را بلد باشي
ديروز- يادت هست- از امروز مي گفتم
صبح امروز ؟؛راه شب را بلد باشي
گفتي :" وجود ما معمايي است...." مي دانم
اما تو بايد اين معما را بلد باشي