دل نوشتهای شبانه
 

دعایم کن ...

 

 

                                             برایت یک بقل گندم    

   دل خوشنود از مردم

برایت سفره ایی ساده

حلال و پاک و آماده

برایت شور پاییزی

که برگ غم فرو ریزی

برایت یک بقل احساس

دو بیتی های عطر یاس

برایت هر چه خوبی هست

دعایت کردم ...

دعایم کن.

 

یلدای پر مهر و شادی را برایتان آرزو می کنم.

 

وفای به عهد...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

درود بر کسانی که از پاکی شان؛ دوستی آغاز می شود

از صداقتشان دوستی ادامه میابد

و به واسطه وفای شان...

دوستی پایانی ندارد

 

امید وارم  شب یلدا در کنار عزیزان و دوستان حقیقی

 با گذر از    راه شب    به روشنی    صبح امروز       برسیم ؛

  و با تفعل به حضرت حافظ                      .

 بر  اعتقادات و  ارزشهای خود صادقانه پای بند باشیم۰

 ( شب عاشقان بی دل   چه شبی دراز باشد)  

                                                               شاد و پیروز و سر بلند باشید.

 

مرگ آدم...


از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود


روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

قرن موسی چنبه ها است


من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

  کجا باور کنم؟

 

 

 

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

                          که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جان من غیری گزیند دوست ، حاکم اوست

                      حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

                     مرا روزی مباد آن دم ، که بی یاد تو بنشینم

 



 

گفتي نمي خواهي

گفتي نمي خواهي كه دريا را بلد باشي

اما تو بايد خانه ي ما را بلد باشي

يك روز شايد در تب توفان

آن روز بايد ! راه صحرا را بلد باشي

او هميشه لهجه اش گرم و صميمي نيست

بايد سكوت سرد سرما را بلد باشي

يعني كه بعد از آنهمه دلدادگي بايد

نامهرباني هاي دنيا را بلد باشي

شايد خودت   خواستي يك روز که برگردي

بايد مسير كودكي ها را بلد باشي

يعني بداني " ...مرد در باران " كجا مي رفت

يا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشي

حتي اگر آيينه باشي، پيش آدم ها

بايد زبان تند حاشا را بلد باشي

وقتي كه حتي از دل و جان دوستش داري

بايد هزار آيا و اما را بلد باشي

من ساده ام نه؟ ساده يعني چه؟... نمي دانم

اما تو بايد سادگي ها را بلد باشي

يعني ببيني و نبيني!...بشنوي اما...

يعني... زبان بی زبانی  را بلد باشي

چشمان تو جايي است بين خواب و بيداري

بايد تو مرز خواب و رويا را بلد باشي

باتوام ؛ ای  خوب من! خاتون شعر و آوازم!

بايد زبان حال دريا را بلد باشي

شيراز رنگ خيس چشمت را نمي فهمد

اي كاش رسم اين طرف ها را بلد باشي

ديروز- يادت هست- از امروز مي گفتم

صبح امروز ؟؛راه شب  را بلد باشي

گفتي :" وجود ما معمايي است...." مي دانم

اما تو بايد اين معما را بلد باشي

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

همیشه جایی در حوالی دلتنگی‌های من،

جاری می‌شوی...

جاری می‌شوی در ابریِ چشمانم،

و می‌باری آنقدر تا زلال شوم،

می‌باری آنقدر که آسمانی شود هوای دلم،

آنقدر که با همه روحم حس کنم

 

تنی واحد

 

 

 

گاهی اوقات ، سر گردان و حیران به دنبال خود واقعی‌مان هستیم .

این مراقبه به منظور آشكار كردن خود واقعی-

كه مایل است بدون دخالت عوامل زمینی، خود را بیان كند- طراحی شده است.

 

•    روی یك صندلی راحت بنشینید.

 دست‌ها روی دامانتان و پاهایتان كاملاً صاف بر زمین قرار گیرند.

چندین نفس عمیق و آهسته بكشید.

 

•    چاكرای چشم سومتان را با رها كردن و دور نمودن تنش‌ها 

و گرفتگی‌های چهره و ابروانتان باز كنید. نفسی عمیق بكشید.

 

•    تصور كنید شخصی به سوی شما می‌آید .

ممكن است زن یا مرد باشد.(این در واقع خود برتر شماست.)

از این شخص بخواهید تا چیزهایی به شما نشان دهد

 وبدین ترتیب به لیاقت و توانایی رهبری وی واقف گردید.

 

•    بعد از پایان مكالمه، این شخص را در آغوش بگیرید

 و احساس كنید كه در او ذوب می‌شوید،

 بدین ترتیب خود برتر و پست‌‌تر شما مبدل به تنی واحد می‌شوند.

به خویش نگاهی بیندازید و تمامی‌آنچه را كه آموخته‌اید ، بازگو كنید.

•    در جستجوی پلكانی باشید، از آن بالا روید. در بالای آن،

راهنماهای روحی‌تان را می‌بینید كه در انتظارتان ایستاده‌اند.

با آنان حركت كنید و از آنان پرسش كنید و بدین ترتیب آموزش ببینید.

 

•    اكنون، آنان را مانند خود برترتان در آغوش بگیرید.

با آنان یكی شوید و بند عشق و محبت را به دورشان بكشید.

(این كار ارتعاشات و سطح آگاهی شما را تغییر خواهد داد.)

 

•    دوباره به پلكان باز گردید. همین طور كه پایین می‌آیید،

به دنبال هوشیاری و بیداری نیز باز خواهید گشت.

زمانی كه كاملاً هوشیار شدید، تمامی ‌كشفیات و یافته‌ها‌یتان را به رشته‌ی تحریر در آورید.

 

 

نویسنده: مارگارت راجرز

بمان تا ابد...

در این شهر بمان

تو در این شهر بمان تا که پرستو ها از سفر برگردند

و لب پنجره ات بنشینند

و غریبانه ترین نغمه تنهایی را

در غروب تو نجوا کنند

تو بمان

تو در این شهر بمان

تو در این شهر بمان تا که نسیم صبح

وقتیکه از جنگلها برمیگردد

لحظه ای پیش تو بنشیند

تا نفس تازه کند

وچو برخیزد

عطر گلهای بیابانی را

با نفسهای دل آویز تو در هم ریزد .

تو گلی !

تو گلی کوچک و رنگینی

که هزاران صبح

که هزاران شام

در فراموشی یک باغچه متروک

میتوان زیست

میتوان ماند

و به پرواز عجولانه یک پروانه

که سبک از بر هر شاخه گل میگذرد

میتوان دل خوش کرد

و من آن رود خروشانم

که شکوه ( دریا )

که غریو امواج

که غزل های مرد ماهیگیر

در دلم وسوسه می انگیزد

 و من از آبی دریا ازغروب ساحل

ترانه می خوانم . تو بمان ...

تو در این شهر بمان

تو در این شهر بمان تا که از لحظه دیدار تو

 آهنگ جاودانه ایی تا همیشه بخوانم

تو بمان...

 

 

پنبه در گوشم کنید...

 

 

چــنــان در قــیـد مـهرت پـای بـنـدم     کـه گـویی آهـوی سـر در کـمندم

گـهـی بــر درد بـی درمـان بـگـریـم     گـهـی بـر حـال بی سـامان بخندم

نه مجنونم که دل بردارم از دوسـت     مـده گـر عـاقـلـی ؛ بیهوده پندم

گــر آوازم دهـــی من خفته در گور     بـــرآســـایـــد روان درد مــنــدم

ســری دارم فــدای خــاک پــایـــت      گـر آسایـش رسـانـی ؛ ور گـزنـدم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست     مـده گـر عاقلی ؛ بـیهوده پندم

 

                                                                                                                                 محمد معتمدی

ببار ای ابر...

 

یــک نـظر بر ابر کـردم، ابـر بـاریـدن گرفت      یک نـظـر بـر یـار کـردم، یـار نـالیدن گرفت

تـکیه بـر دیـوار کـردم، خـاک بر فرقم نشست     خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت

صدای بی صدا...

 

خاموشی زینت است وسکوت مایه ی سلامتی است

پس چنانچه زبان گشودی پر گوی مباش یک بار هم نشد

 که بر ساکت ماندنت پشیمان گردی وهمانا بارها بر

 سخن گفتن پشیمان شده ای.

لقمان به پسرش گفت:پسر جان چنانچه پنداری سخن

گفتن از نقره است به راستی که سکوت از طلاست.

 

 
  BLOGFA.COM