دل نوشتهای شبانه |
كاش وقتي زندگي فرصت دهد
گاهي از پروانه ها يادي كنيم
كاش بخشي از زمان خويش را
وقف قسمت كردن شادي كنيم
كاش وقتي چشم هايي ابريند
به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان
كاش با رغبت پرستاري كنيم
كاش دلتنگ شقايق ها شويم
به نگاه سرخ شان عادت كنيم
كاش شب وقتي كه تنها مي شويم
با خداي ياس ها خلوت كنيم
كاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي كم كنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم كنيم
كاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نيلوفري را تر كنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم
كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش بين ساكنان شهر عشق
رد پاي خويش را پيدا كنيم
كاش با الهام از وجدان خويش
يك گره از كار دل ها واكنيم
كاش رسم دوستي را ساده تر
مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان
شوق ها را ارغواني تر كنيم
مریم حیدر زاده
تا فرشته ها
حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات
کیف کنند
مست شوند
بمیرند؛ برای تو...
مستور
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تورا نجات مي دهم براي اينكه تو روزي
كاري نيك انجام داده اي فكركن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه می رفت عنكبوتي را ديد
امابراي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت :
تارعنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت
درهمين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند
به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد
تامبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد
و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت :
تو تنها راه نجاتی را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي .
ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
برگی از یک نوشته...
آدمهای ساده را دوست دارم.
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند.
......
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
***.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب “آدم” می دهند ...

ساده باشیم ، ساده بمانیم ،و ساده زندگی کنیم.
عیب درویش وتوانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم...
خوبان خوش فکر همه کس را خوب می بینند
از کسی بدی به زبان نمی آورند
و سادگی و یک رنگی را
شرطِ سلامت در معاشرت می دانند .

|
گفته بود م پيش از اينها: دوستي ماند به گلِ؛ دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است در ضمير يكدگر باغ گل روياندن است
گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست باغبانش، رنج تا گل بردمد گفته بودم گر به بار آيد درست زندگي را چون بهشت؛ تازه، عطرافشان و گلباران كند...
گفته بودم، ليك، با من كس نگفت. خاك را از ياد بردي ...خاك را ؛ لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ بذرهاي آرزويي پاك را
آب و خورشيد و نسيم و مهر را زانچه ميبايست ؛افزون داشتمٍ شوربختي بين كه با آن شوق و رنج « در زمين شوره "سنبل" كاشتم - گل؟ چه جاي گل، گياهي برنخاست در پي صد بار بذرافشانيام باغ من، اينك بيابان است و بس وندر آن من مانده با حيرانيام
پوزشم را ميپذيري، بيگمان... عشق با اين اشكها، بيگانه نيست دوستي بذريست، اما ... |
|
در آن ستاره كسيست كه نيمه شبها همراه قصههاي من است ستارههاي سرشك مرا، كه ميبيند
آری: در آن ستاره كسيست |
كاش می شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت
كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت
كاش مي شد از قلمهايی كه بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت
كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان تاکه داستان زندگاني بي غلط
چیزي نوشت
كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت
با مهر میآمدی ؛
**************************
پشت تنهایی من که رسیدی ،
گوشهایت را بگیر !
اینجا سکوت ،
گوش تو را کر میکند
اما !
چشمهایت را باز کنِ
تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی
هجوم سایه های خیال، منظره ای به تو میدهد
که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی ...!
|
مادر ااي مهربان ترين فرشته كاش بودي مرا در آغوش مي گرفتي من به دستان گرم تو محتاجم . بدون حضور تو اي مادر درياي مواج پا بسته مردابم. در يك شب به ياد ماندني كه به جاي باران ستاره بر زمين مي بارد به خوابم بيا! كاش اتاقم پر از عطر خوش تو شود.
|
تو رفتی و من در فراق تو باز
شکستم من از غربتی جان گداز
تو رفتی و دلها شده سرد ؛ سرد
غزلهای آبی همه زرد ؛ زرد
تو رفتی ندارم دگر چون تو کس
تو ای ماه عاشق به دادم برس
تو رفتی برایت دعا می کنم
به یادت خدا را صدا می زنم
***********************
...تو در یاد و خاطرم می مانی
این تو بودی
که به من آموختی رسموفا داری را ؛ آئین صداقت را ؛
گذشت و بخشش را
که با سخاوت هدیه میکردی؛
چگونه فراموش خواهی شد ,
تو که ریشه در خاک تبسم داشتی ؛
چگونه فراموش خواهی شد ,
تو که همچون باران , رنج جدا شدن از
آسمان را به جان میخریدی تا زندگی را
سبز و با نشاط ببینی .
مادرم... گوهر یک دانه ام
وقتی که تو رفتی نمیدانم از کدام دریچه
آسمان را به تماشا بنشینم مادرم اینجا کسی به ستاره هاهم نگاه نمی کند ؛
مادر عزیزم ؛نمیدانم که با کدام واژه عشق را معنا کنم.اینجا کسی عاشق نمیشه.
مادرم مرا ببخش که چنین بهت زده و ماتم به ایام .
تو نیستی تا ببینی که چه بی رحمانه اینجا عزیزشان را به مسلخ می برند ؛
و خنده مستانه سر می دهند.
۵ شنبه بر سر مزارت گرد مِی آئیم و رشته های مروارید اشکمان را نثار
سنگ مزارت میکنیم و با این دانه های مروارید آن را میشوئیم .
همیشه محتاج دعای تو بودم مادر ؛و امروز محتاج تر از همیشه.
التماس دعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا مادر .

|
|
BLOGFA.COM |
|