دل نوشتهای شبانه
 

دروغ آشکار

 

هرگاه خلقی دچار نفرين شود، دروغ مثل موش‌های طاعونی

 زيرزمين‌های شهرش را تسخير می‌کند...

 تا آرام آرام  بنيان‌های زندگی و  حقيقت را بجود.

خدا نيارد آن روز را که ملتی به دروغ گرفتار شود. دروغ مادر گناهان است،

 نقابی است بر چهره‌ی ترس، يک بازی شيطانی‌ست.

هرگاه کسی دروغ می‌گويد، بايد که چنان تمام وجودش متراکم و متلاطم

از اين زهر و چرکابه‌ی قهر باشد تا بتواند يک جرعه‌اش را به من و تو بپاشد؛

پس ببين چه بلايی سر خودش می‌آيد، سر وجدان خودش. (البته اگر داشته باشد)

بعدها يک روز که جايی بی‌دغدغه طبعاً بايد سرخوش و آرام زندگی کند،

 ناگهان چيزی دلش را می‌آشوبد، انگار توی دلش رخت چرک چنگ می‌زنند،

از خودش بيزار می‌شود، بدش می‌آيد؛ و آنجاست که دست به هر کاری می‌زند؛


تا دروغ نگويد نمی‌تواند خودش را آرام کند.

گوشش را بسته تا حرف‌های مرا هم نشنود: 

 «هميشه از ترس، نقاب دروغ بر چهره می‌زنی.

 همين که بذر دروغ را بکاری شاخ و برگ می‌کند و تمام وجودت را همچون

علف‌های هرز می‌پوشاند؛ چنان که هيچ نشانی از گلبرگ‌های انسانی‌ات نمی‌ماند...

 


 

من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست      که از آن دست که می پروردم میرویم

 

 

 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،


من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،


من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،


چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

 

و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،


تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش


منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،


تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

 

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان


و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را با این خصوصیات قبول کنی یا نه...


ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

 

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم. ..

 

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،


چرا که ما هر دو انسانیم.


این جهان مملو از انسان‌هاست ،


پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

 

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،


قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

 

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،


حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،


دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،


چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،


نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،


من قابل ستایشم، و تو هم......

 

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد


به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى


همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،


***********************************************

 

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

                نامت را انسانى باهوش بگذار

 گاندی

دلدار

 

ای دلبر ما ،

مباش بی دل برِ ما

یک دل برِ ما ،

بِه که دو صد دل برِ ما ...

نیت پاک

من در عجبم که می فروشان کیشان

به زآنچه می فروشند چه خواهند خرید

(خیام)

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یاران :

دقت کنیم که قضاوت کردن مسئولیت

سنگینی است که متأسفانه کمتر به

این امر توجه داریم .

مبادا به هر دلیل...

تفسیر به غلط کنیم و رأی به خطا دهیم

مبادا شنیده ها ...

موجب قضاوت و داوری اشتباه و

باعث بر باد رفتن آبروی کسی شود

که گناهی است بزرگ و نابخشودنی

یا ر مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر نا سره بفروخته بود

****************

آنکه با پاکدلان صبح و مصایی دارد

دلش از پرتو اسرار صفایی دارد

زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک

ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد

سوی بتخانه مرو پند برهمن مشنو

بت پرستی نکن این ملک خدایی دارد

شمع خندیدبه هر بزم از آن معنی سوخت

خنده بیچاره ندانست که جایی دارد

(پروین )

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد

(حافظ)

فراق

 

 

 

شبی خواب دیدم که باز آمدی

 

سپید و سرافراز و ناز آمدی

 

در آن حال رویا ، سکوتم شکست . . .

 

تو رفتی ، ندیدی ؛چه بر من گذشت . . .

 

تو رفتی و من در فراق تو باز

 

شکستم من از غربتی جان گداز

 

تو رفتی . . . دلها شده سردِ  سرد

 

غزلهای سبزم ، غم انگیز و زرد

 

بی تو وجودم خرابست و بس

 

تو ای ماه عاشق بدادم برس

 

سحرها برایت دعا می کنم

 

به یادت خدا را صدا می کنم

 

                                                                                 7/4/90

 

 

خیال باطل...

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول          خیال باطل

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

خیال کردم یکی دل سوزمونه

برای غصه   هامون نگرونه  

خیال کردم یکی داره هوای کار مارو

اگه موندیم تو کارِ این زمونه

دلم رنجیده از زخم زبونا

به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونا...

 

اشرف المخلوقات

 

از کدامین درد باید گفت و از کدامین غم باید سرود؟!اینکه چرخ زندگی را باید واقع بینانه و با فکر و اندیشه منطقی به جلو راند و در مقابل اتفاقات پیش بینی نشده و همچنین مشکلاتی که از جانب دیگران رخ می دهد، نیز فکر کرد و با فکر صحیح در سوق دادن خود و تعالی آرمان ها و آرزوهای سعادتمندانه با جدیت به تلاش و کوشش پرداخت چرا که زندگی کردن هنر دیدین واقعیت هاست!اما لازم به ذکر است بگویم انسان ها در پیمودن راه پر پیچ و خم زندگی عاری از گناه و اشتباه نیستند.

حال نکته قابل توجه این که انسان ها چگونه اشتباهات خود را جبران یا توجیه می کنند؟ آیا تا کنون به این جمله فکر کرده اید یا از خود پرسیده اید که چرا گفته اند انسان جایزالخطا است؟!تا چه اندازه این مطلب را قبول می کنید؟چرا افراد مختلف آن را به کار می برند؟ و حتی بدون فکر یا شناخت از طرف مقابل هر چه بر زبان جاری شد را به نقل از سایرین می گویند وقتی دلیل تفسیر به رای انان را جویا شوی می گویند که انسان جایز الخطا است و   متاسفانه  حرف را نشخوار کردن  خود می دانند.


اما به نظر من انسان جایزالخطا نیست!چون اشتباهاتی در زندگی وجود دارد که قابل جبران یا توجیه نیست یا جبران آن نیاز به صرف وقت و انرژی و... داردمانند اشتباه در  .... گرچه،شاید دلایل مبنی بر ارتکاب این اشتباهات وجود داشته ولی عقیده بر جایزالخطا بودن انسان در این رابطه کار بسیار نادرستی است.چرا که یک انسان عاقل هرگز این جمله را نمی پذیردو به اعتقاد من این فقط یک توجیه زیرکانه برای پنهان کردن و یا سرپوش گذاشتن براشتباهات و خطا های کوچک و بزرگ  است.

به فرض اگر بخواهیم این جمله را بپذیریم باید به این نکته هم توجه کنیم :انسان درحالی که موجودی آزاد و و دارای اختیار است به همان اندازه نیز خود مسئول نتیجه اعمال و رفتار خود می باشدبا توجه به آیه « اناهدیناه السبیل اما شاکراو اما کفورا» سوره انسان آیه 3.اگر بخواهیم از این جمله به عنوان دلیل تام برای جبران یا توجیه اشتباهات و خطاها د رمقابل دیگران استفاده کنیم در واقع وجود گناه و معصیت را کتمان کرده ایم.البته این مطلب برای افراد جاهل که بدون فکر و اندیشه حرف می زنند صحت دارد.

پس اگر خوب دقت کنیم می فهمیم که انسان جایزالخطا نیست. بلکه در مقابل خطاهاو اشتباهات و دروغ پردازی های خود باید پاسخگو باشند .برای جبران آن هاو جلوگیری از به وجود آمدن مشکلات بعدی   هر په زودتر به خطاهای خود اعتراف و طلب بخشش کنند .چون خواه ناخواه مسائل و مشکلاتی را  در جامعه سبب می شود.

در نتیجه: انسان امکان الخطا است نه جایز الخطا!. جایز الخطا بودن انسان توجیهی است برای فرار از سوال پیچ و محکوم نشدن در مقابل وجدان خود و سایر ین.

بیایید خودمان را فریب ندهیم ،درست فکر کنیم ، و انچه دوست داریم در مورد خودمان ؛ بشنویم به دیگران بگوئیم نه چون بی خردان و نا اهلان سخن پوچ و سبک و بی ارزش برای تحریک کردن دیگران بر زبان اوریم... 

 

مباش در پی آزار و رنج

 

دیگران

 

 که در شریعت ما

 

غیر از این گناهی نیست...

 

 

نجوای دل تنگی های شبانه...

 

سخنانی زیبا از دکتر وین دایر

 

درست کارترین مردم جهان،

بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند،


حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.




عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است.


آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند، از این حقیقت غافلند که


با صرف نیروی خوددر این زمینه، خویشتن را از آرامش و صفای باطن

محروم می کنند.


الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم


بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم


پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم


زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که


بخشیده می شویم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.



دعایت میکنم ...

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

 

 

 
  BLOGFA.COM