از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود


روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

قرن موسی چنبه ها است


من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

  کجا باور کنم؟

 

 

 

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

                          که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جان من غیری گزیند دوست ، حاکم اوست

                      حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

                     مرا روزی مباد آن دم ، که بی یاد تو بنشینم