پنبه در گوشم کنید...
چــنــان در قــیـد مـهرت پـای بـنـدم کـه گـویی آهـوی سـر در کـمندم
گـهـی بــر درد بـی درمـان بـگـریـم گـهـی بـر حـال بی سـامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوسـت مـده گـر عـاقـلـی ؛ بیهوده پندم
گــر آوازم دهـــی من خفته در گور بـــرآســـایـــد روان درد مــنــدم
ســری دارم فــدای خــاک پــایـــت گـر آسایـش رسـانـی ؛ ور گـزنـدم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست مـده گـر عاقلی ؛ بـیهوده پندم
محمد معتمدی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 5:22 توسط میزبان
|