دل نوشتهای شبانه
 

یکی بود ... یکی دیگه هم بود!

 

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده .

یکی بود یکی نبود . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

 

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که...

 

یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند .

و ما  برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .

 از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن

 دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن

کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .

 و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

مباش بی دل بر ما...

 

 

پیرمردبه من نگاه کردوپرسید

چندتادوست داری؟

گفتم چرابگم ده یابیست تا...

جواب دادم فقط چندتایی

 

 

پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:

توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری

ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن

 

دوست فقط اون کسی نیست که

توبهش سلام می کنی

دوست دستی است که توراازتاریکی

وناامیدی بیرون می کشد

 

دوست حقیقی کسی است

که نمی تونه تورارها کنه

صدائیه که نام تورا زنده نگه می داره

حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند

 

 

امابیشترازهمه دوست یک قلب است

یک دیوارمحکم وقوی

درژرفای قلب انسان ها

جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!

پس به آنچه می گویم خوب فکرکن

وفرزندم یکباردیگرجواب بده

چندتادوست داری؟

سپس ایستاد ومرانگریست

درانتظارپاسخ من

بامهربانی گفتم

اگرخوش شانس باشم...فقط یکی ...

وآن تویی  

بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد

درتنهائیت توراهمراهی می کند

ودرغمهاتورادلگرم می کند

کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد

وقتی مشکلی داری آن راحل می کند

وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری

به توگوش می سپارد

 

 

وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد

غیرقابل تصوراست

 

چقدرخداوند بزرگ است

درست زمانی که انتظاردریافت چیزی راازاونداری...

 

لحظه ای مارا به خودمان وامگذار

 

 

اونی که زود میرنجه

زود میره، زود هم برمیگرده.

اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.

.......

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند

و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.

 

از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربه سهمگین باشد، ساکت می شوی.

 

   مهم نیست که چه اندازه می بخشیم

   بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.

 

هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند

ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.

 

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.

 

 شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را

فراموش نخواهی کرد

 

اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.

 

                           

گفته و نا گفته ای بس نکته ها  کین جاست

 

 

  

زندگی آتش گهی دیرنده پا بر جاست

 

گر بیفروزیش  رقص شعله اش در هر کران پیداست

 

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

 

زندگی شعله میخواهد

 

سهراب سپهری

 

باور...

 

آنکه با پاکدلان صبح و مصایی دارد                         دلش از پرتو اسرار صفایی دارد     

 

سوی بتخانه مرو؛ پند برهمن مشنو؛           بت پرستی مکن این ملک خدایی دارد

 

زهد با نیت پاک است, نه با جامه پاک               ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد

 

شمع خندید به هر بزم از آن معنی سوخت      خنده بیچاره ندانست که جایی دارد

                                                                                           پروین اعتصامی

 

 

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز        هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد

                                                                                    

                    بنازم دلبر خویش را که هم این و هم آن دارد

                              **********************

به دعا آمده ام هم به دعا  دست بر آر

که وفا با تو  قرین باد و خدا یاور ما

به سرت گر همه عالم به سرم جمع شوند

نتوان برد هوای تو برون از سر ما

 

ببار ای ابر ؛ ببار ...

 

 

خدایا : ستاره ایی که همدم خلوت و هم صحبت تنهایی ام بود؛ کجاست؟

خدایا : آسمان ابری ستاره مرا پنهان کرده,اگر نبارد؛؟    

     گله ندارم...

چون تو به من گفتی که در خلوت شب ها رو به سوی آسمان کنم...

تو به من گفتی که لب به گلایه باز نکنم ؛ تا ببینم جلوه محبوبم را...

که همان جلوه ایی از وجود پاک و ذلال توست ؛

حالا که دستم رو به آسمان بلند کردم؛

دوست دارم ؛زیر باران ...                        

  شاخه ای از گل یاس                                                             

بوته ای از گل مریم

بغلی از گل سرخ

همه را دسته کنم تا بسازم

سبدی از  گل های خیس و باران خورده ...

و به انتظار باز شدن آسمان  می مانم !

 تا همه را به تو هدیه کنم.

 

کی اشکهاتو پاک می کنه شبها ه غصه داری...

 

بوی باران تازه می آید

نکند بوی چشم تر باشد

سخنی از وفا شنیده نشد

نکند گوش خلق کر باشد

نکند عشق در برابر عقل

دست از پا درازتر باشد

*************** 

   کاشکی دلی پریشون نمی شد

                 چشمی ز غصه گریون نمی شد...

کاشکی دل ز دلبرش جدا نبود؛ کاشکی

اینقده زمونه بی وفا نبود... کاشکی

 

 

 

من هستم...

 

گاهی اوقات ، سر گردان و حیران به دنبال خود واقعی‌مان هستیم .

این مراقبه به منظور آشكار كردن خود واقعی ،كه مایل است 

بدون دخالت عوامل زمینی، خود را بیان كند ، طراحی شده است.

 

•   روی یك صندلی راحت بنشینید. دست‌ها روی دامانتان و پاهایتان

كاملاً صاف بر زمین قرار گیرند. چندین نفس عمیق و آهسته بكشید.

 

•   چاكرای چشم سومتان را با رها كردن و دور نمودن تنش‌ها  و

گرفتگی‌های چهره و ابروانتان باز كنید. نفسی عمیق بكشید.

 

•    تصور كنید شخصی به سوی شما می‌آید . ممكن است زن یا مرد باشد.

(این در واقع خود برتر شماست ) از این شخص بخواهید تا چیزهایی به شما

نشان دهد وبدین ترتیب به لیاقت و توانایی رهبری وی واقف گردید.

 

•    بعد از پایان مكالمه، این شخص را در آغوش بگیرید و احساس كنید كه ،

در او ذوب می‌شوید، بدین ترتیب خود برتر و پست‌‌تر شما مبدل به تنی واحد می‌شوند.

به خویش نگاهی بیندازید و تمامی‌آنچه را كه آموخته‌اید ، بازگو كنید.

 

•    در جستجوی پلكانی باشید، از آن بالا روید.

در بالای آن، راهنماهای روحی‌تان را می‌بینید كه ،در انتظارتان ایستاده‌اند.

با آنان حركت كنید و از آنان پرسش كنید و بدین ترتیب آموزش ببینید.

 

•   اكنون، آنان را مانند خود برترتان در آغوش بگیرید. با آنان یكی شوید

و بند عشق و محبت را به دورشان بكشید.

(این كار ارتعاشات و سطح آگاهی شما را تغییر خواهد داد.)

 

•    دوباره به پلكان باز گردید. همین طور كه پایین می‌آیید، به دنبال هوشیاری

 و بیداری نیز باز خواهید گشت. زمانی كه كاملاً هوشیار شدید، تمامی ‌كشفیات

و یافته‌ها‌یتان را به رشته‌ی تحریر در آورید.

 

 

نویسنده: مارگارت راجرز

 

 

غنچه های گل سر خ چه  دل تنگ شده اند...

 آنها هم گرمی مهر تو را می خواهند

گنجشکها که از دست تو دانه می خوردند...

حوصله پرواز ندارند...آنها بی اشتها شدند

میان کوچه های غربت و تنهایی

سراغ از تو می گیرند ...

آسمون هم این روزها دلش گرفته و می باره

 

در آن ستاره کسی است...

نایت اسکین

 

گفته بود م پيش از اين‌ها:

دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را...

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام

   پوزشم را مي‌پذيري،

بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست

 

 

در آن ستاره كسي‌ست

 

كه نيمه شب‌ها همراه قصه‌هاي من است

ستاره‌هاي سرشك مرا، كه مي‌بيند...

 

در آن ستاره

كسي‌ست

 

 
  BLOGFA.COM