در آن ستاره کسی است...
|
گفته بود م پيش از اينها: دوستي ماند به گل دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است در ضمير يكدگر باغ گل روياندن است
گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست باغبانش، رنج تا گل بردمد گفته بودم گر به بار آيد درست زندگي را چون بهشت تازه، عطرافشان و گلباران كند
گفته بودم، ليك، با من كس نگفت خاك را از ياد بردي خاك را... لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ بذرهاي آرزويي پاك را
آب و خورشيد و نسيم و مهر را زانچه ميبايست افزون داشتم شوربختي بين كه با آن شوق و رنج « در زمين شوره سنبل» كاشتم - گل؟ چه جاي گل، گياهي برنخاست در پي صد بار بذرافشانيام باغ من، اينك بيابان است و بس وندر آن من مانده با حيرانيام پوزشم را ميپذيري، بيگمان عشق با اين اشكها، بيگانه نيست دوستي بذريست، اما هر دلي درخور پروردن اين دانه نيست
|
|
در آن ستاره كسيست
كه نيمه شبها همراه قصههاي من است ستارههاي سرشك مرا، كه ميبيند...
در آن ستاره كسيست |