دروغ آشکار
هرگاه خلقی دچار نفرين شود، دروغ مثل موشهای طاعونی
زيرزمينهای شهرش را تسخير میکند...
تا آرام آرام بنيانهای زندگی و حقيقت را بجود.
خدا نيارد آن روز را که ملتی به دروغ گرفتار شود. دروغ مادر گناهان است،
نقابی است بر چهرهی ترس، يک بازی شيطانیست.
هرگاه کسی دروغ میگويد، بايد که چنان تمام وجودش متراکم و متلاطم
از اين زهر و چرکابهی قهر باشد تا بتواند يک جرعهاش را به من و تو بپاشد؛
پس ببين چه بلايی سر خودش میآيد، سر وجدان خودش. (البته اگر داشته باشد)
بعدها يک روز که جايی بیدغدغه طبعاً بايد سرخوش و آرام زندگی کند،
ناگهان چيزی دلش را میآشوبد، انگار توی دلش رخت چرک چنگ میزنند،
از خودش بيزار میشود، بدش میآيد؛ و آنجاست که دست به هر کاری میزند؛
تا دروغ نگويد نمیتواند خودش را آرام کند.
گوشش را بسته تا حرفهای مرا هم نشنود:
«هميشه از ترس، نقاب دروغ بر چهره میزنی.
همين که بذر دروغ را بکاری شاخ و برگ میکند و تمام وجودت را همچون
علفهای هرز میپوشاند؛ چنان که هيچ نشانی از گلبرگهای انسانیات نمیماند...