آدمی و آدمیت
از همان روزی که دست حضرت " قابیل"
گشت آلوده به خون حضرت "هابیل"
از همان روزی که فرزندان " آدم"
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت ... مرد !
گر چه آدم زنده بود.
از همان روزی که " یوسف"
را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ،
دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود .
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت .
قرن ها از مرگ "آدم" هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت !
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از "موسی " و " عیسی "
و " محمد " نابجاست ...
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد ، در زنجیر
حتی قاتلی بر ، دار !
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
مرگ " آدم " را کجا باور کنم .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۸۸ ساعت 3:25 توسط میزبان
|