داد درویشی

 

از سر تمهید

 

سر قلیان خویش را   به مرید

 

 گفت :

 

که از دوزخ ای نکو کردار ،

 

قدری آتش به روی آن بگذار !!!

 

بگرفت و برد . . .باز آورد و گفت:

 

که در دوزخ هر چه گردیدم

 

آتش و هیزم و ذغال نبود

 

هیچ کس آتشی نمی افروخت...

 

ز آتش خویش هر کسی می سوخت

 

ز آتش خویش هر کسی می سوخت

 

ز آتش خویش هر کسی می سوخت

 

ز آتش خویش هر کسی می سوخت