آتش دوزخ
داد درویشی
از سر تمهید
سر قلیان خویش را به مرید
گفت :
که از دوزخ ای نکو کردار ،
قدری آتش به روی آن بگذار !!!
بگرفت و برد . . .باز آورد و گفت:
که در دوزخ هر چه گردیدم
آتش و هیزم و ذغال نبود
هیچ کس آتشی نمی افروخت...
ز آتش خویش هر کسی می سوخت
ز آتش خویش هر کسی می سوخت
ز آتش خویش هر کسی می سوخت
ز آتش خویش هر کسی می سوخت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 5:26 توسط میزبان
|