خواستم با قلب خود نجوا کنم

 

خواستم تا عقده دل وا کنم

 

خواستم تا سینه را دریا کنم

 

 خواستم تا آتشی برپا کنم

 

دیدم از خود،بی خود و دیوانه ام

 

شمع بزم عشق را پروانه ام

 

عشق می ورزم ،خرابم می کنند

 

دوست می دارم ، جوابم می کنند

 

کوکب شبهای خود گم کرده ام

 

خویش را همپای مستان کرده ام

 

روزگار من شبی بی انتهاست

 

گرچه آرام استِ  ولی پر ماجراست

 

 

 

وای چه دنیای پر از شور و شری

 

مردمانش را نقاب بر هر سری

 

از ستایش های رو در رویشان

 

از چروک چهره و ابرویشان

 

چهار ستون جسم شان غرق گناه

 

پنج حس فکرشان در اشتباه

 

گوش کن جانم پیام عاشقی

 

حلقه در گوشت شود گرعاشقی

 

خانه ویران دل آباد کن

با خدا باش و خدا را یاد کن

 

 

همنشین بد خرابت می کند

پشت سر خنجر به جانت می کند

 

 

http://cheshmehshor.blogfa.com

    ۴/۷/ ۸۹