شفافیت نور...
کمی آنطرفتر
مردمی می شناسم ساده بی ریا
می نشینند لب نهر
دست می سایند بر جاری آب
لبریز می کنند سبوی دل خود از شفافیت نور
پاس می دارند نغمه گل
زیست می کنندساده درکلبه باد
دلی دارند به پهنای صفا
به قامت حجب وحیا
فخر نمی فروشند بر زمین
کفر نمی گویند بر هوا
ساده می سپارند دل به آینه وفا
می پرستند خدا
نمی جویند راز گل سرخ
اعتماد دارند بر عطر گل یاس
حرمت می گذارند بر سو گند و دعا
دشمن می دانند هنوز
دروغگو را با خدا
مردمانی هستند
زلال و بی ریا
ساده با صفا
مهربانترند هنوز
با یتیمان آبادی خود
تعظیم می برند هنوز
بر تکه های نان سر راه
حرمت دارد برایشان نان و نمک
اشک می ریزند از ته دل
نمی خندند بر شکست راز گل شب
خوشبختی را می پویند در بوی پونه های لب جوی
خوشبختی را در دو رکعت نماز دم صبح می دانند
خوشبختی را تفسیر می کنند با یک سبد میوه فصل
من مردمی می شناسم
آنقدر ساده ،پاک و بی ریا
که به خود می گویم
کاش من هم
اهل آبادی آنها بودم
و وضو می ساختم
ازچشمه زلال دلشان
و نماز میخواندم
بر سجاده ی دشت نیلوفرشان