روزی مجنون از روی سجاده عابدی عبور کرد.

مرد نماز را شکست و گفت:مردک من در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه

این رشته را بریدی؟

مجنون لبخندی زد و گفت: من عاشق دختری هستم " تو را ندیدم"

تو عاشق خدایی و من را دیدی؟!

 

نشنو از نی  نی حصیری بی نواست    بشنو از دل   دل حریم کبریاست

نی پو سوزد خاک و خاکستر شود        دل چو سوزد خانه داور شود

 شما را به خدا سعی کنید به آنچه می گویید و آنچه می نویسید اعتقاد داشته باشید نه آن طور رفتار کنید که تحمل شنیدن حرف کسانی را که روزی باور کرده بودند آن حرفهای به ظاهر محبت آمیز و ...

خدایا مرا ببخش اگر ناخواسته دیگران را رنجانده ام .

خدایا به آن کسانی که برای کتمان حقایق و پنهان کردن اعمال غیر اخلاقی خود در پشت کسان دیگر پنهان می شوند را فرصتی دو باره برای فهم اعمال ناپسند شان عنایت فرما.