عاشق خدا
روزی مجنون از روی سجاده عابدی عبور کرد.
مرد نماز را شکست و گفت:مردک من در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه
این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت: من عاشق دختری هستم " تو را ندیدم"
تو عاشق خدایی و من را دیدی؟!
نشنو از نی نی حصیری بی نواست بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی پو سوزد خاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه داور شود
شما را به خدا سعی کنید به آنچه می گویید و آنچه می نویسید اعتقاد داشته باشید نه آن طور رفتار کنید که تحمل شنیدن حرف کسانی را که روزی باور کرده بودند آن حرفهای به ظاهر محبت آمیز و ...
خدایا مرا ببخش اگر ناخواسته دیگران را رنجانده ام .
خدایا به آن کسانی که برای کتمان حقایق و پنهان کردن اعمال غیر اخلاقی خود در پشت کسان دیگر پنهان می شوند را فرصتی دو باره برای فهم اعمال ناپسند شان عنایت فرما.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 14:47 توسط میزبان
|