همیشه هر کجا خــداسـت...
دلم می خواد یه شعر بگم ، آویزه گوشها بشه
چراغهای راه شب و ، بسوزونه سحر بشه
درد و غمو دور کنه ، از عالم وامونده شده
حس کنه نسل آدمو ، که از بهشت رونده شده
شعری که دست عاشقو ، لمس کنه ، نقاشی کنه
سنگ مزار حافظ ، با گریه آب پاشی کنه
تو قرن طوفانی ما ؛ بیاد یه کشتی بسازه
این دشتای کویری رو ، باغ بهشتی بسازه
از بالای گلدسته ها ، خوبی ها رو صدا کنه
آشتی بده ما رو با هم ، خدا کنه ... خدا کنــه
بگه : خدای مهربون ، به زیر پیراهنتـــه
نزدیک تر از خودت به تو، تو اون دل روشنـتـــه
همیشه آبی آبیــه ، همیشه هر کجا خــداسـت...
من و تو حس نمی کنیـم ، تا قلـبامون ازهم جداســت
تــو من به جستجو بره ، به من بگـه : کجاییـم
بگیره سرگردونـیـمو ، که خـسـته از جـدایـــیم
بفهمونه که چی می خوام ، درد شما رو حس کنم
نشون بده منو به من ،
که تا خدا رو حــس کــنـم
کــــــه تــا خــدا رو حــس کـنـــــم
کــــــه تــا خــدا رو حــس کـنـــــم . . .
شعر از حمید شیرازی