دلم می خواد یه شعر بگم ،  آویزه گوشها بشه

چراغهای راه شبرو  ، بسوزونه سحر بشه

درد و غمو دور کنه  ، از عالم وامونده شده

حس کنه نسل آدمو ،  که از بهشت رونده شده

شعری که دست عاشقو ،  لمس کنه ، نقاشی کنه

سنگ مزار حافظو ،  با گریه آب پاشی کنه

تو قرن طوفانی ما بیاد یه کشتی بسازه

این دشتای کویری رو ، باغ بهشتی بسازه

از بالای گلدسته ها ، خوبی ها رو صدا کنه

آشتی بده ما رو با هم ، خدا کنه ... خدا کنــه

بگه :  خدای مهربون ،  به  زیر پیراهنتـــه

نزدیک تر از خودت به تو، تو اون دل روشنـتـــه

همیشه آبی آبیــه ، همیشه هر کجا خــداسـت

من و تو حس نمی کنیـم ، تا قلـبامون ازهم جداســت

تــو من به جستجو بره ، به من بگـه :  کجاییـم

بگیره سرگردونـیـمو  ، که خـسـته از جـدایـــیم

بفهمونه که چی  می خوام ، درد شما رو حس کنه

نشون بده منو به من ، که تا خدا رو حــس کــنـم

                         

       * کــــــه تــا خــدا رو حــس کـنـــــم *