من همان   مونسی هستم که تنهایت را می شناسم و با

تو می مانم ؛ من روشنی بخش وجود توام ؛ با من؛ چشم دلت بیناتر

و گوش جانت شنواتر میشود ؛ با من باش تا به باور بودن برسی؛

 

 من همانند طلوع صبح،به ما نند خورشید تابانم ؛ که بر ذهن تو می تابم .

 گل یاس سپیدی که خبر خوش به خیا ل و خا طرت دارد؛

 قاصدکی هستم که برا یت ؛ پیا م شا د دارم .

 من به مانند همان احساسی هستم که از اندوه  افکا ر تو با خبرم  .

و چون برق امید شوری به آن دارم .

من گوش شنوا هستم که هر لحظه صدای قلب با احساس تو را میشنوم .

 من با صدای پای ما ه و همهمه ستاره ها آهنگ می سازم .....

و ترانه سبز بودن را برایت می خوانم .

من همیشه در کنارت ؛ روبرویت ؛ در وجودت، در درونت، بی قراری 

 می کنم ؛ منو بشناس...

 تو پرنده ها را دوست داری و صدای گنجشک ها را می شنوی .

 تو شکوفه ها  را دوست داری و عطر گل شب بو را می شناسی .

  پس بدان ، من شکل باور تو هستم که مرا  با چشم دل میتوانی  ببینی .

من در زیباترین احساس و در لطیف ترین نگاهت؛

 همیشه به انتظار نشستم .

من همان عشق زلالم که در جای جای وجودت جاریم .

مرا در اعماق وجودت جستجو کن تا هر چه تو بخواهی

همآن شوم .     

                 صدا کن مرا...