دلم می خواد یه شعر بگم
دلم میخواد یه شعر بگم...
دلم می خواد ...
یه شعر بگم ، آویزه گوشها بشه
چراغهای راه شب و ، بسوزونه سحر بشه
درد و غم و دور کنه ، از عالم واموند ه شده
حس کنه نسل آدمو ، که از بهشت رونده شده
شعری که دست عاشقو ، حس کنه ، نقاشی کنه
سنگ مزار حافظ و ، با گریه آب پاشی کنه
تو قرن طوفانی ما بیاد یه کشتی بسازه
این دشتای کویری رو ، باغ بهشتی بسازه
از بالای گلدسته ها ، خوبی ها رو صدا کنه
آشتی بده ما رو با هم ، خدا کنه ... خدا کنــه
خدا کنه ...
بگه : خدای مهربون ، به زیر پیراهنتـــه
نزدیک تر از خودت به تو، تو اون دل روشنـتـــه
همیشه آبی آبیــه ، همیشه هر کجا خــداسـت
من و تو حس نمی کنیـم،تا قلـبامون ازهم جداســت
تا قلبامون از هم جداست
تا قلبامون از هم جداست
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 2:57 توسط میزبان
|