دلم میخواد یه شعر بگم...

 

 

 دلم می خواد ... 

 

یه شعر بگم ،  آویزه گوشها بشه

 

چراغهای  راه شب  و ، بسوزونه سحر بشه

 

درد و غم و دور کنه  ، از عالم واموند ه شده

 

حس کنه نسل آدمو ،  که از بهشت رونده شده

 

شعری که دست عاشقو ،  حس کنه ، نقاشی کنه

 

سنگ مزار حافظ و ،   با گریه آب پاشی کنه

 

تو قرن طوفانی ما بیاد یه کشتی بسازه

 

این دشتای کویری رو ، باغ بهشتی بسازه

 

از بالای گلدسته ها ، خوبی ها رو صدا کنه

 

آشتی بده ما رو با هم ، خدا کنه ... خدا کنــه

 

خدا کنه ...

 

بگه :  خدای مهربون ،  به  زیر پیراهنتـــه

 

نزدیک تر از خودت به تو،   تو اون دل روشنـتـــه

 

همیشه آبی آبیــه ،     همیشه هر کجا خــداسـت

 

من و تو حس نمی کنیـم،تا قلـبامون ازهم جداســت

 

تا قلبامون از هم جداست 

 

تا قلبامون از هم جداست