خورشید غبار گرفته
امروز هم گذشت ، با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت...سکوتی سنگین و من
در پی زمان ، بی هدف ، فقط می روم
می روم و پا روی غبارثانیه ها می گذارم
و می گذرم
یاس ها هم مثل من خسته اند ...
از خزان و از سرما
آنها هم گرمی مهر تو را می خواهند...
غنچه های نورس هم دل تنگ شده اند...
گنجشکها که از دست تو دانه می خوردند...
حوصله پرواز ندارند...آنها بی اشتها شدند
میان کوچه های غربت و تنهایی
سراغ از تو می گیرند ...
روی پیچک یاس بی برگ صدای قدم هایت را
می شنوند ... اما تو نیستی ...
تو مگر قول ندادی که هر روز صبح
یک سبد پر از واژه تازه و باران خورده برایم بیاوری
مگر نگفتی عطر یاسمن همان عطر آبی آسموناست
بوی نعناء دلارو شاد می کنه ...
رنگ لاجوردی چشم سوم رو بینا می کنه ...
یادت هست ... چه بی هوا ... چه بی خبر ...
حالا توی خودم گم شدم ... بی رنگ و تنها
حالا دیگه آیینه هم منو نمی شناسه ...
آسمون هم این روزها تیره شده
تو نباشی خورشید و ... ماه ...
چه بی رنگ و کم نورند ...