کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت :   

************************

چگونه گذشته ها را به دست فراموشی بسپارم؟

 

گذشته ای که نیمی از وجودم است.

 

گذشته ای که لحظه لحظه ام را برایش گذاشتم.

 

لحظه هایم پر شده است از تنهایی

 

اما دیگر نمی ترسم که رفیق تنهایی شوم.

 

               

   

تولــــــــــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــارک...

 

داشتم فکر میکردم  چقدر زمان سریع میگذره

مثل برق و باد روزها میان و میرن

يك سال ديگه گذشت. بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روي من گذاشتند پر كنم.

 خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم.

                                            *****

اولش همه شکل هم هستیم

کوچولو و کچل

حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع میشه

هی بزرگ می شیم

بزرگ و بزرگتر

اونقدر بزرگ که یادمون میره

یه روز کوچولو بودیم

دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست

حتی صداهامون

گاهی با هم می خندیم

گاهی به هم!

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

:

واسه بردن بازی

روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد

گاهی باید برای بردن بازی

بین دو نیمه

دوباره

 متولد

 شد!

 

بد یا خوب ...        یک سال دیگه گذشت ...

یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت

یکی میگه یک سال بزرگتر شدم

یکی میگه یک سال پیرتر شدم

یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم

یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم

یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

 

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ...

تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟

تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟

تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟کاش میتونستم .

                                                           

نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....

اما هیچ وقت دلی را ... نه هیچ وقت

خدایا اگر آنچنان که باید نبودم ؛ مرا ببخش ...