تو همه در خون منی...
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه سفیرم
نه جهنم نه بهشتم
چنین است سرشتم
این سخن را *صبح امروز*
نگفتم، ننوشتم در خبالم؛
با گذر از* راه شب * با قلم نور سرشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشننود این راز گهــربـار
جـهان را
آنچـه گفتند و سرودنـد
تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی و...
ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی
در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی
به خدا...
بخود آ
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 7:52 توسط میزبان
|