غریبه ایی از دیار حبیب
نه ؛ نگاهت نمی کنم
دوست دارم کودکی بودم ، در کوه و دشت
دوست دارم آسمان را بگیرم در دست
دوست دارم در دو دستم ، گل داشتم
دوست دارم دوان دوان می آمدم
دوست دارم گلهایم را به تو می دادم
و از چشمۀ زلال ، آب می نوشیدم
جرعه جرعه نه ! میپریدم در آب
می زدم از تهِ دل ، قهقهۀ مستِ خراب
فارغ از هر ناپسندی و فراقی . . . . .
دوست دارم پروانۀ رنگین داشتم
دوست دارم زمزمه ای چون نجوا
درِ گوش قاصدک می خواندم
و می سپردم بر باد
دوست دارم به زبان آواز
با طوطی و بلبل ، شیدا
سرود هستی سر دهم
آواز شقایق را با ترانه شوق بخوانم...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 1:59 توسط میزبان
|