دست سردم را بگیر ...
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط
رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
مادرم ، از وقتی که پاییز تو رو از من گرفت ، دیگه دوستش ندارم ,
؛ دیگه پائیز برای من قشنگ نیست
اول پائیز دلم میگیره ؛
برام سخته از اندوه و غم ،
و بی وفایی زمانه حرفی بزنم ؛خدا منو ببخشه اگر احساس سرد و بی روح من شما را کسل کرده باشد.
هنوز هم دارم سعی می کنم آن چرا که ناجوانمردانه به مسلخ کشیدنم را باور نکنم .
اما که چه سخت است.
خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت ،
که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است .
به هیچ قانعم از مهر دوستان هر چند...
به هیچ این همه باختن که چه سخت است
برای پیچک احساس من در این خزان ...
گشتن و هرگز نیافتن که چه سخت است.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 5:36 توسط میزبان
|