اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط

             رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

 

 

مادرم ، از وقتی که پاییز تو رو از من گرفت ، دیگه دوستش ندارم ,

 

؛ دیگه پائیز برای من قشنگ نیست

اول پائیز دلم میگیره ؛

برام سخته از اندوه و غم ،
 

و بی وفایی زمانه حرفی بزنم ؛خدا  منو ببخشه اگر احساس سرد و بی روح من شما را کسل کرده باشد.

هنوز هم دارم سعی می کنم آن چرا که ناجوانمردانه به مسلخ کشیدنم را باور نکنم .

اما که چه سخت است.

 

خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت ،

 

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است .

 

به هیچ قانعم از مهر دوستان هر چند...

 

به هیچ این همه باختن  که چه سخت است

 

برای پیچک احساس من در این خزان ...

 

 گشتن و هرگز نیافتن که چه سخت است.