نجوای دل تنگی های شبانه...
خواستم با قلب خود نجوا کنم
خواستم تا عقده دل وا کنم
خواستم تا سینه را دریا کنم
خواستم تا آتشی برپا کنم
دیدم از خود،بی خود و دیوانه ام
شمع بزم عشق را پروانه ام
عشق می ورزم ،خرابم می کنند
دوست می دارم ، جوابم می کنند
کوکب شبهای خود گم کرده ام
خویش را همپای مستان کرده ام
روزگار من شبی بی انتهاست
گرچه تاریک است ولی پر ماجراست
قصه می گویم ولیکن بی صدا
صد سخن دارم ِ ندارم هم نوا ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:6 توسط میزبان
|