(در یاب ضعیفان را در وقت توانایی)
یاد دارم یک غروب سرد, سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد :
دوره گردم کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی میخرم ...
کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم .
اشک در چشمان بابا حلقه بست
ناگهان آهی ...کشید , بغضش شکست .
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت , ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود.
اتفاقآ مادرم هم روزه بود ...
دست خوش نقشش ترک برداشته
صورتش پر چبن و لک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود ... بد تر از آن خواهرم دلگیر بود
دوره گردم کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم ...
خواهرم بی روسری بیرون دوید :
آی آقا ؛ سفره خالی می خرید ؟
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 5:26 توسط میزبان
|