مستان سلامت می کنند
ای دریغا...
قصه ناخوانده من آخر شد،
ای دریغا . . .
که ندانستم حدیث این حکایت چگونه نازل شد.
صبح امروز دیدم :
خلعتی زیبا ، که برازنده حضورت بود ، بر تن داشتی .
صبح امروز دیدم :
چشمان بارانی و خیس را که آن اجر عظیم می طلبید...
صبح امروز دیدم :
آسمان را که سجاده شده بود ، و نور رحمت را که
به بالای گلدسته ها ، تکبیر می گفت . . .
صبح امروز دیدم :
مجمع روح و ریحان را که به میقات میرفت
تا به معشوق وصل شود .
صبح امروز دیدم :
سیمرغ ِ جان را که از راه شب گذشته و در نماز
چنان بندگی میکرد که گویی خدا را می دید .
و من ...
همچنان مات و حیران ،
تشنه به باران رحمتش هستم .
+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 8:30 توسط میزبان
|