دل به دلدار وصل می باید نمود


در نهان ، بی قید و شرط باید که بود


دست اگر خالیست خرما بر نخیل


یشفعو الا ، به اذنش با دلیل


یک دمی را یاد او کردن برایت نعمت است


رحمتش را فهم و درک و لذت است


ز دست دیده و دل نیست فریاد


که هر چه دیده بیند ، هست در یاد


دیده بیند ، دل بخواهد ، جمله نیست


دیده و دل با هم آید ، عاشقی است


ناصری تو ، هر زمانی ، فرصت است


عاشقی کن چون دلت ، با نصرت است


در وجودت نور تابیدن سزاست


شیوه معشوق سوزاندن رواست


مهر او در قلب تو هر دم ، نوازش می کند


چهره ماه تو را مستان سلامش می کنند


آتش جان ، دل بسوزاند ، دلا پروانه شو


خویش را از خویش جدا کن، بیا مستانه شو


جمله شوری در وجودت ، خصلتت حسن جمال


بنگری حور و پری ، هر دم کنارت با کمال

 

 

 میزبان                                         

۸۹/۵/۱۹/