در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
(حافظ)
خواستم با قلب خود نجوا کنم
خواستم تا عقده دل وا کنم
خواستم تا سینه را دریا کنم
خواستم تا آتشی برپا کنم
دیدم از خود،بی خود و دیوانه ام
شمع بزم عشق را پروانه ام
عشق می ورزم ،خرابم می کنند
دوست می دارم ، جوابم می کنند
کوکب شبهای خود گم کرده ام
خویش را همپای مستان کرده ام
روزگار من شبی بی انتهاست
گرچه تاریک است ولی پر ماجراست
ناامیدی آتشی سوزان تر است
سادگی از ناامیدی برتر است
قصه می گویم ولی بی انتها
صد سخن دارم ولیکن بی صدا
وای چه دنیای پر از شور و شری
مردمانش را نقاب بر هر سری
از ستایش های رو در رویشان
از چروک چهره و ابرویشان
چهار ستون جسم شان غرق گناه
پنج حس فکرشان در اشتباه
گوش کن جانم پیام عاشقی
حلقه در گوشت شود گرعاشقی
خانه ویران دل آباد کن
درد اگر داری ز جان فریاد کن
همنشین بد خرابت می کند
سنگ اگر باشی چو آبت می کند
گر نباشی آگه از اسرارها
سوزها باشد به جانت بارها
م . ک
۴/۷/ ۸۹