یک برگ دیگر از تقویم عمرم را ورق می زنم

.

با مرور خاطرات دیروزم..... . 

در پی زمان

فقط می روم و می روم . . . 

و پا روی غبار ثانیه ها می گذارم و . . .

می گذرم

بر گ گل یاس مرا دید......

غنچه های نورس مرا دیدند. . .

آری این من هستم

آنها صدای پای مرا می شناسند

غنچه های نورس با عطر خوش یاس،

صبح امروز را با من بودند...

گنجشکها روی پیچک سبز؛

راه شب را برای باور صبح امروزمی خواندند.....

به امید دیدن من ....

و من با مرور خاطرات خوب دیروز . . . هنوز در پی زمان

صدای ثانیه ها را می شنوم و می شناسم

آنها بیدارند و هوشیار . . .

ثانیه ها همراه با من به خاطرات خوب می رسند

 و من دیدم در کوچه عبور ثانیه ها را .......

باغ مهربانی و محبت؛ همراه غنچه ها

و پرنده های خوش نوای  صبح امروز بودند. . .

قدم های  آرام صدای پا بر روی برگ

و سبدی که پر از واژه های خیس باران خورده در دست ...

او همان است که سراغش را همه می گیرند . . .

او همان است که عطر یاسمن را به رنگ آسمان .....

با بوی  نعنا برای شادی می آورد.......

او همان است که با رنگ لاجوردی؛

چشم را بینا و راه را روشن می کند

او همان است که راه شب را به امید صبح روشن امروز ......

و هر ثانیه را در آینهُ قلب خویش ببیند......

 

 میزبان

۸۹/۴/۲