دل نوشتهای شبانه
 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 5:35  توسط  میزبان  | 

گفتي نمي خواهي كه دريا را بلد باشي

اما تو بايد خانه ي ما را بلد باشي

يك روز شايد در تب توفان

آن روز بايد ! راه صحرا را بلد باشي

او هميشه لهجه اش گرم و صميمي نيست

بايد سكوت سرد سرما را بلد باشي

يعني كه بعد از آنهمه دلدادگي بايد

نامهرباني هاي دنيا را بلد باشي

يعني بداني " ...مرد در باران " كجا مي رفت

يا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشي

من ساده ام نه؟ ساده يعني چه؟... نمي دانم

اما تو بايد سادگي ها را بلد باشي

يعني ببيني و نبيني!...بشنوي اما...

يعني... زبان بی زبانی  را بلد باشي

چشمان تو جايي است بين خواب و بيداري

بايد تو مرز خواب و رويا را بلد باشي

باتوام ؛ ای  خوب من! خاتون شعر و آوازم!

بايد زبان حال دريا را بلد باشي

شيراز رنگ خيس چشمت را نمي فهمد

اي كاش رسم اين طرف ها را بلد باشي

ديروز- يادت هست- از امروز مي گفتم

صبح امروز ؟؛راه شب  را بلد باشي

گفتي :" وجود ما معمايي است...." مي دانم

اما تو بايد اين معما را بلد باشي

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 5:6  توسط  میزبان  | 

 




 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 5:41  توسط  میزبان  | 

دســـته گلها دســـته دســـته می روند از یادهـا

گریـــه کن ای آسمان، در مــــــرگ طوفان زادهـا

سـخت گمنـــــــاميد، اي شقــايق سيــــــرتــــان

كيســــه مي دوزند با نـــــام شــما، شــــــيادها

با شـــــما هســــتم كه فردا  كاسه سرهـــــايتان

خشــت مي گـــــردد براي عــــــــافيت آبــــــــادها

غير تكرار غريبـــي، هان! چه مــعنــــــا كـرده ايد

غربــــت خورشيد را در تیره این شبها

با تمــام خويش نالــــيديم چـــــــو ابري بيقـــــرار

گفتــم اي باران كه مي كوبي به طـــــــبل بادها

هان بكوب اما به ان عاشق ترين عاشـق  بگـــو

زنـــده اي، اي  زنـــده تر از زنـدگي! در يـــــادها

مثــــل دريـــا ناله سر كن در شب طوفان مـــــوج

                هــــيچ چيز از ما نمي ماند مـــــــــگر فريــــــادها      

 

به یاد برادر شهیدم     محمد کچویی 

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 6:41  توسط  میزبان  | 

با عرض سلام و تبریک سال نو

انشالله که همگی سال خوبی را آغاز کرده باشیم و سال خوبی  در پیش داشته باشیم


با عرض سلام و تبریک سال نو

انشالله که همگی سال خوبی را آغاز کرده باشیم و سال خوبی  در پیش داشته باشیم


 

 

 

 

 

با عرض سلام و تبریک سال نو

انشالله که همگی سال خوبی را آغاز کرده باشیم و سال خوبی  در پیش داشته  

باشیم

نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته‌های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می‌برد، با یادآوری وسوسه‌آمیز نوروز به دامن وی باز می‌گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می‌گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می‌یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره‌اش از شادی می‌شکفد اشک شوق می‌بارد فریادهای شادی می‌کشد، جوان می‌شود، حیات دوباره می‌گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می‌شود. 


 

 

  نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:55  توسط  میزبان  | 
آخرای ساله

امسال سال اسب بود

خیلی ها تاختن

خیلی ها باختن

خیلی ها سوختن

خیلی ها ساختن

خیلی ها نَفَس کشیدن

خیلی ها از نَفَس اُفتادن

خیلی ها مریض بودن حالا خوب شدن

خیلی ها خوب بودن الان بیمارَن 

خیلی ها میخندیدن الان گریه میکنن 

خیلی ها گریه میکردن الان میخندَن

خیلی ها نبودن حالا هستن

خیلی ها بودن حالا نیستن

خیلی ها اومدن

خیلی ها رفتن

اونایی که اومدن شاید همیشه نَمونَن

اما اونایی که رفتن برا همیشه رفتن

زندگی خیلی سخته

اما گاهی به سختیش می أَرزه

مهم نیست که دنیا خیلی نامرده

مهم اینه که ما مَرد باشیم

بیایْن قدر همو بدونیم

نذاریم از هم دور بمونیم

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:46  توسط  میزبان  | 
روزگاری است که کسی را به کسی یاری نیست .

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:19  توسط  میزبان  | 
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است ؛ که  هر بشکسته دندان بهای یک نان است ... 

کسی فکر نکرد که در آبادی ویران شده چرا نان نیست ؛  

همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست ؛ 

کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ؛  

در اینخا هیج چیز مثل جان انسان ارزان نیست...

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:8  توسط  میزبان  | 

 

 

تقصیر من نیست

که کبوتر پرواز را از یاد برده

که شقایق در خواب فرو رفته

تقصیر من نیست

که یأس جای یاس می روید

و حیاط پر می شود از علف های نفرت

تقصیر من نیست

که هوا، گریان به دنبال زمین می گردد

و زمین

خشک آلود به دنبال آسمانی آبی

دریا خشکیده از تنگدستیِ رود

و رود

خشکش زده از اتهام چشمه ها

تقصیر من نیست

که توانستن را بلد نیستم صرف کنم

که حرف زدن را از لای برگ های دفتر ِ قدیمیِ پدربزرگ به ارث برده ام

که نگاه را از چشمانِ خیره ی شبانه ی چاه فهمیدم

که لبانم به خشکی بازند و چشمانم تر

تقصیر من نیست

که تو واژه ی دوست داشتن را

ازآبی گل آلود صید می کنی

و واژه واژه ی عشق را

با بهانه نمک می پاشی

تقصیر من نیست

که کبوترانِ پروازم

کبوترانم

حرف های بی پایانم

نایِ پروازی دوباره بر آشیانه ی تو را ندارند

تقصیر من نیست

که من نمی دانمfdc

و نمی دانم چرا

چرا اینها همه تقصیر ِ من است؟!

تقصیر من نیست

تقصیر من نیست

تقصیر من نیست...

 

 

  نوشته شده در  جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 17:40  توسط  میزبان  | 

خیلیا این موقع های ِ شب که میشه یه گوشه ای آروم میگیرن و میرن توی ِ فکر

فکر به لحظه هایی که گذروندن و لحظه هایی که پیش ِ رو دارن

فکر به خستگیهاشون و به امیدها و آرزوهایی که سر ِ پا نگهشون میداره

زندگیه ما .. زندگیه هممون .. جمعی از امیدها و آرزوها و خستگیها و دلتنگیهایست

 کاشکی ما باور میکردیم که خیلی از غصه ها و گرفتاریهای ِ ما از نداشتنه باور به خداست

 

 کاشکی ما باور میکردیم که خدا توی ِ لحظه های ِ سخت ِ ما .. بیشتر از ما  ناراحته

 

 کاشکی ما باور میکردیم که مشکلات همه بهانه ای هستن تا ما رُ از فراموشی ِ خدا دور کنن

 

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:42  توسط  میزبان  | 

روزگار برای ِ زندگی رسمی آشنا دارد

رسمی از فراز و فرودهایی که گاهی سخت میگذرد و گاهی آسان

گذر از آسانیها مشکل نیست

این سختیها هستند که ما برای ِ عبور ِ از آنها

یاری همدل میخواهیم

******************************************

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:30  توسط  میزبان  | 
خدا را شکر ... دلی دارم که برای عزیزانم تنگ شده باشد ؛

خدا را شکر... وقتی صدایشان را میشنوم از خوشحالی اشگم در میاد؛

خدا را شکر... که شوق دیدار شان امید را در دلم تازه میکند.

خدایا شکرت...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 13:10  توسط  میزبان  | 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------

مرغ فتنه دانه بر بام است او        پر گشاده، بسته ی دام است او
پرنده ای که مفتون دانه شده، هر چند که بر روی بام است و ظاهرار بال و پری آزاد و گشاده 
دارد و هنوز اسیر نشده اما بر حسب واقع اسیر دام است.(زیرا میل و اشتیاق به خوردن دانه 
در او استوار بوده و همین وابستگی او را اسیر نموده است.)

                       چون به دانه داد او دل را و جان       ناگرفته مر وِرا بگرفته دان

از آن رو که او از روی میل و علاقه دل به دانه داده است، اگر اسیر هم نشده باشد تو باید او را اسیر
 به حساب آوری.
آن نظر ها که به دانه می کند       آن گره دان، کو به پا بر می زند

هر نگاهی را که آن پرنده ی بی نوا از روی میل و علاقه به دانه می اندازد، گرهی بدان که بر پاهای 

خویش می زند.

                       دانه گوید: گر تو می دزدی نظر        من همی دزدم ز تو صبر و مَقَر
دانه با زبان حال به او گوید: اگر چه تو در ظاهر نگاهت را از من می دزدی و چنین وانمود می کنی 
که به من نگاه نمی کنی اما بدان که سر انجام من از تو صبر و قرار را خواهم ربود.

  چون کشیدت آن نظر اندر پی ام       پس بدانی کز تو من غافل نی ام...
 
وقتی که آن نگاه علاقه مندانه ی تو ، تو را به دنبال من کشانید، در خواهی یافت که من از تو
غافل نبوده و نیستم.
 
 
 
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 11:25  توسط  میزبان  | 
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم،به قدر کاسه ای از حوض ماه بردارم ...
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 11:11  توسط  میزبان  | 
 

مثل بارون رو تن خشک کویر ؛
مثل آزادی دُرنای اسیر
مثل برگشتن ساعت به عقب ؛
لحظه ی جوونی درخت پیر
مثل مهتاب رو تن شبای تار
مثل پایان شبای انتظار
مثل وا کردن آغوش نسیم
مثل لبخند شقایق تو بهار
مثل اون لحظه که خورشید میزنه
یا چراغی که همیشه روشنه
مثل باغی که پر از نسترنه
یا شبی که وقت عاشق شدنه
تو برام مقدس و پاک و عزیزی
تو برام معنی خوبِ همه چیزی
مثل برگشتن اون مسافری
که یه عمریه همش تو سفره
مثل سرزمین خوب مادری
واسه اونکه عمریه دربدره
مثل آرامش بی حد سکوت
یا هم آغوشی ساحل و غروب
مثل راه رفتن رو شنای خیس
مثل یه خاطره ی کهنه ی خوب
تو برام مقدس و پاک و عزیزی
تو برام معنی خوبِ همه چیزی


مثل مهتاب رو تن شبای تار
مثل پایان شبای انتظار
مثل وا کردن آغوش نسیم
مثل لبخند شقایق تو بهار
مثل اون لحظه که خورشید میزنه
یا چراغی که همیشه روشنه
مثل باغی که پر از نسترنه
یا شبی که وقت عاشق شدنه
تو برام مقدس و پاک و عزیزی
تو برام معنی خوبِ همه چیزی

 


  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:49  توسط  میزبان  | 

دختر عزیزم بغل

تولدت هزاران بار مبارک.

نمیدونم چی بنویسم که احساس قلبیم را نسبت به تو عزیز دلم بازگو کرده باشم . این را بدان که عاشقانه دوستت دارم و خدا را بخاطر تو هدیه الهی هزاران بار شکر می کنم که مرا لایق داشتنت دانست.هورا

دوستت دارم و به تو افتخار میکنم

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:7  توسط  میزبان  | 
 

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

باور کن صدامو باور کن

صدایی که تلخ و خسته ست

باور کن قلبمو باور کن

قلبی که کوهه اما شکسته ست

باور کن دستامو باور کن

که ساقه نوازشه

باور کن چشم منو باور کن

که یک قصیده خواهشه

وسوسه ی عاشق شدن . التهاب لحظه هامه

حسرت فریاد کردن . اسم کسی با صدامه

اسم تو هر اسمی که هست

مثل غزل چه عاشقانه ست

پر وسوسه مثل سفر

مثل غربت صادقانه ست

باور کن اسممو باور کن

من فصل بارون و برگم

مطرود باغ و گل و شبنم

درختم درخت خشکی تو دست تگرگم

باور کن همیشه باور کن

که من به عشق صادقم

باور کن جرف منو باور کن

که من همیشه عاشقم

 

 

                                                                ایرج جنتی عطائی

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:1  توسط  میزبان  | 

 

 

 

ولی ناگه ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید.

 

تنها با ماه نوشیدن

یکه و تنها در میان گل ها از خم می نوشیدم

کسی با من نبود

تا جامم را برای ماه بالا بردم

و از ماه تابان خواستم سایه ام را برایم بیاورد تا با هم سه تا شویم

افسوس که ماه نمی توانست بنوشد

و سایه پوچم به من آویخته بود

با این همه برای لحظه ای دوستانی داشتم

که تا پایان بهار دلخوشم دارند 

آواز خواندم و ماه تشویقم کرد

رقصیدم و سایه ام هم رقصم شد

تا به یاد دارم یاران نزدیکی بودیم

و آن گاه من مست شدم و یک دیگر را گم کردیم

آیا هرگز نیکی در امان بوده است ؟

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 7:19  توسط  میزبان  | 



 

تو فرشته ای هستی در قالب یک انسان چون...

عشق در قلبت

لطف در نگاهت

محبت در چهره ات

بخشش در رفتارت

و حق در زبانت جاری ست

 

فقط ساده می توانم بگویم تولدت مبارک

تولدت مبارک

  نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 4:45  توسط  میزبان  | 
بنده من!
هنگامی که به نماز می ایستی،
من آنچنان به سخنانت گوش فرا میدهم که گویی همین یک بنده را دارم

      ولی تو انچنان غافلی که گویا صدها خدا داری.

  نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:35  توسط  میزبان  | 

 

 
 
 با تشکر از مارال
  نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 4:21  توسط  میزبان  | 
 

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net



  نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:41  توسط  میزبان  | 
روی باغ شانه هایت هر وقت اندوهی نشست در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم... من از نزدیکی دشت محبت نردبانی کرده ام پیدا ؛ که تا قصر خدا هم پلکان دارد … در آنجا دستهایم را به سویش با تمنا باز کردم ، برایت بهترین را آرزو کردم .
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 13:27  توسط  میزبان  | 
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.

 ما همه روزي از اينجا مي رويم كاش اين پرواز را باور كنيم ...

كاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي كنيم كاش بخشي از زمان خويش را وقف قسمت كردن شادي كنيم كاش وقتي چشم هايي ابريند به خود آييم و سپس كاري كنيم

از نگاه زرد گلدانهايمان كاش با رغبت پرستاري كنيم كاش دلتنگ شقايق ها شويم به نگاه سرخ شان عادت كنيم كاش شب وقتي كه تنها مي شويم با خداي ياس ها خلوت كنيم كاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهي كم كنيم

كاش بين ساكنان شهر عشق رد پاي خويش را پيدا كنيم كاش با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دل ها واكنيم كاش رسم دوستي را ساده تر مهربان تر آسماني تر كنيم

كاش در نقاشي ديدارمان شوق ها را ارغواني تر كنيم ***

ما همه روزي از اينجا مي رويم ...

كاش اين پرواز را باور كنيم

                                               كاش اين پرواز را باور كنيم

                                               كاش اين پرواز را باور كنيم

                                                  (روشن ضمیر :مریم حیدر زاده)

 

  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 8:43  توسط  میزبان  | 

درد را از هر طرفش که بخوانی درد است ،   دریغ از درمان که عکسش نامرد است

نکند موسم سفر باشد

کاروان خفته و بی خبر باشد

بوی باران تازه می آید...

نکند بوی چشم تر باشد

سخنی از وفا شنیده نشد

نکند گوش خلق کر باشد

نکند عشق در برابر عقل

دست از پا درازتر باشد

نکند پرده چون فرو افتد

داستان داستان زر باشد

زیر این کاسه ها بودن

نکند کاسه ای دیگر باشد

نکند آنکه درس دین می داد

از خدایش بی خبر باشد

همچو سرو ایستادن در این باغ

نکند پاسخش تبر باشد

نور کیوان در آسمان شب

نکند پوچ و بی ثمر باشد


برگی از یک نوشته


  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:11  توسط  میزبان  | 

http://www.uplooder.net/

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:5  توسط  میزبان  | 
 

 

kocholo.org

 

دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو

حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن

من که زپا نشسته ام مرغک پر شکسته ام

زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن

یوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو

رنج فراق میکشد خون به دل پدر مکن

 

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:18  توسط  میزبان  | 
  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:57  توسط  میزبان  | 
 

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم

 

پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

 

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت

 

مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

 

این دهانِ باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش

 

آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

 

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست

 

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

 

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟

 

در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

 

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم

 

لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

 

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است

 

روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

 

توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت

 

می نیشینم تا قیامت با تو صحبت می کنم

 

                                                                                     کاظم بهمنی

 

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 3:18  توسط  میزبان  | 
 

 تراژدی غم‌انگیز انسان این است که آنچه هست، نباید باشد 
و آنچه باید باشد، نیست و همه حرف‌ها همین است وهمه‌ی دردها همین جا است. 
درد روح این است و این است که: «انسان شقایقی است که با داغ زاده است.» 

دکتر شریعتی

انسان درد روح دوست داشتن شقایق هبوط در کویر

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 3:13  توسط  میزبان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM